یکشنبه: ساعت 00:49 بامداد (نیمه شب)
سلام. بچهتر که بودم همیشه با خودم میگفتم، تکرار میکردم و فکر میکردم اسمم خاص انتخاب شده، زهره، یعنی درخشان، نورانی و در واقع متفاوت. یعنی یک نفر که بهش وظیفهای خاص محول شده، کار داره، باید به جایی برسه، جایی که براش مشخص کردن تا نورانی، درخشان و متمایز باشه، نه برای دیگران، برای خدا، همون کسی که از اول هم چنین اسمی براش در نظر گرفته، همو که انّا لله و انّا الیه راجعون... شاید خیلی از همین فکرا بود که مسیر زندگیم رو تغییر داد، آدمایی رو آورد توش و شاید یک سریها رو هم بیرون کرد، اما همه آدما، چه اونایی که میومدن و چه اونایی که میرفتن، اگرچه به انتخاب و مسیر من بستگی داشتن ولی هیچکدوم همیشگی نبودن، برای همشون بقول کامپیوتر یه نقطه restore وجود داشت که اگر نه کاملا به حالت قبل از بودنشون، اما یه جورایی میشد حذفشون کرد و گفت: حالا دیگه مسیرم جدا شده یا انتخابم اشتباه بود و فلان نفر نه در صعود و کمالم بلکه در سقوطم نقش اساسیتری رو ایفا میکنه، پس cut. خلاصه اینکه این متفاوت بودن و متفاوت خواستن در پساپس ذهنم همیشه بود. حتی یه وقتایی با عمه که مطرح کردم به عنوان یک روانشناس گفت چرا فکر میکنی این جوریه؟ فکر میکرد دنیا رو خیلی به خودم سخت گرفتم و آنقدر ایدهآلم رو بزرگ کردم که داره کمکم نابودم میکنه... آرومآروم وجودم رو میخوره و تا اینکه ... یا تغییری ایجاد بشه در من که ایدهآل بشم که زهره بشم ... یا افکارم پاک بشه یا عوض بشه یا این که در این خودسوزیها بمیرم... نمیدونم هنوز هم یاد این حرفای من هست یا نه... با این که اون موقع و شاید حتی الآن هم تا حدی گزینهی آخر رو محتملترین بدونم، ولی برای من که این تفکراتم در طی روزمرگیهام کمکم گم شد، به پستوی ذهنم رفت، حلیی که مدتها دستنخورده بمونه و لایههای گرد و خاک ذهنم رو جمع کنه و رسوب شدن رو امتحان... تا .... تا امروز یا شاید بهتر بگم یه جورایی امشب... نه این که از همون اول این فکر بیاد! نه! با یه چیز روزمره شروع شد... با فکر سطحی این که با همسر محترم کجا بریم؟ و این که بعد از عقد تا بحال یکبار هم فقط 2تایی بیرون، یک جایی تو همون زندگی اجتماعی به عنوان یک اجتماع کوچک و نمونه نبودیم... بعد شاید جرقه کنسلی برنامه افطاری که اگر مجرد بودم هرگز از دست نمیدادم، بعد فکر به این که این همه سنگینی کنسل کردن برنامه از من برای همسری که بهش حق میدم این گلایه رو داشته باشه و اما بعد پیشنهاد منزل ما یا منزل اونا... یک خانواده و حرفای خانوادگی و بعد من و فکر این که شاید پولش نیست و این یقین و بعد... بعد این که خدا این وسط کجاست؟ و منی که مثلا سعی دارم میکنم بنا به گفتش همسر خوبی باشم، کجام؟ حب اهل بیت کجا رفت؟ اعتماد و یقین به روزی رسانی خدا پس کو؟ چرا نام حسین (علیه السلام) که میاد به جای بال در آوردن از این که شاید به زودی آرزوی کربلام برآورده بشه، به پولش فکر میکنم و به این که همسر گرامی هم هیچ ذوقی نداره... و آنقدر درگیر افطاری دادن و افطاری گرفتن و ... پس رمضان کو؟ پس متفاوت بودن کجاست؟ زهره کجا رفت؟ حالا ظلمته... و این انتخابی که هرگز برگشتی نداره... این معیار متفاوت بودن کجا رفت؟ این تنفر من از زندگی عادی: کودکی، درس خواندن، کنکور دادن و دانشگاه رفتن، مدرک گرفتن، کار داشتن، ازدواج کردن، بچهداری و بزرگ کردن و تلاش برای تربیت فرزندان در عین نیاز به تربیت خود، بزرگ شدن آنها و پیر شدن و بعد مردن و رفتن در میان هزاران قبری، نه میلیونها قبری که هیچ فرقی با همدیگر ندارند و روزمرگی همه را کشته... چرا نماز میخواندند، حتی روزه هم میگرفتند، شاید باورتان نشود اما حتی خمس هم بعضیهایشان میدادند، آدمهای خوبی بودند اما... روزمرگی آنها را کشت، «مِثلِ بقیه» بودند. موفق بودند! چرا؟ چون خوب توانستند «مِثلِ بقیه» باشند... من متنفر بودن از این زندگییا شاید بهتر است بگویم مردگی... حالا این تفاوت کجا رفت؟ این تنفر در انتخابی که راه بازگشت نداره، دکمهی restore ندارد گم شد؟ در سایهی چی؟ چه چیزی آنقدر فضا را تاریک کرد که این تنفر ریشهدار گم شد؟ و امروز کدام دعا آنرا دوباره بیدار کرد تا مرا باز به آن خودخوریهای بیبدیل بازگرداند؟ و باز من در مرز دیوانگیم و در کوچه پسکوچههای بیهویتی سرگردان و بیمار و بیمار و بیمار... حس میکنم نزدیکترین کسم هیچدرکی از آنچه هستم، میخواهم، ندارد، چرا که «من» نبودم در لحظهی «انتخاب»...
هنوز حرف دارم... بیگوش شنوا ... و یک دل سیر گریه...
پسنوشت: میگفت طبیعیه که تو مسائل اختلاف نظر داشته باشیم، میگفت باید مدیریت کنیم، سعی کنیم به زندگی لطمه نخوره... اما من هرگز فکر نمیکردم در این حد اختلاف ببینم، در حدی که حس کنم حرف همو نمیفهمیم... دنیامون جداست انگار...
پس نوشت2: قطار مورچهها راه افتادن گوشهی اتاقم... هی در رفت و آمد... انگار در شرف مرگم... بهر حال غذایی باید داشته باشن...
بعدا نوشت: ساعت 3 صبح و من همچنان بیدار... بیهیچ عبادت... بیهیچ رمضان...
و ++

