صد و بیست و دو

سلام. 

 

شب از نیمه گذشته و من هنوز بیدارم

هنوز در پی برقی ز دشت می بارم

هنوز در رد طوفان احساساتم

عمیق میمانم و باز هم عمیق می بارم

 

...

باز هم تمام شده ام از دریای واژه ها و هنوز 

نه حرف گفته شده و نه قلب من خالی است

دوباره این صفحه و دوباره خط سفید

و من نگاه و امیدم به دست نامرئی است

چقدر دلتنگم برای خواندن تو

چقدر بی تابم از برای دیدن تو 

چقدر می خواهم که بشکفد هر دم

صدا، نگاه و نوید بلندِ خواندن تو

در این تراکم احساس و حسِ بی حسّی

دوباره سرگشته و من دوباره در پی تو

مرا بیاب، ای راه دانِ بی راهه

که هر نفس که برآید به شوق دیدن تو...

 

 

پ.ن.

چقدر نوشتن متفاوت شده این روزها برایم...

صد و بیست و یک

سلام. 

عشق شور و شیرین دارد، بالا و پایین دارد...

چنان ناخودآگاه تو را در خود فرو می برد که نه میدانی چطور و نه می دانی از کجا شروع شد... برایش نه نقطه عطف میشود گذاشت نه نقطه شروع... 

عقلی که عاشق شود، می بیند و می فهمد و درک می کند و می شنود و فکر می کند، آنقدر مجذوب نمی شود که همه چیز را از دست بدهد... بلکه عاشق تر می شود هر لحظه، عمیق تر می شود و پیوندش را تقویت می کند.... 

عشقی که نقطه شروع ندارد، نگرانی از بین رفتن هم ندارد که این نقطه با دیگری آغاز گردد... شکاک نمی شود که نکند دیگری بهتر دیده شود در همان نقطه ای که عشق او آغاز شده... 

عقلی که عاشق شود، تنها یک صاحب خانه دارد، تنها یک ساکن دارد و تنها در یک مسیر و یک جهت می تواند پیش رود...

عقلی که عاشق شود، نگاهش مصمم و قوی است، مسیرش مشخص و هدفش معلوم است... 

عقلی که عاشق شود، دنیا را می گیرد... با برکت و نور وجودش... آنقدر قوی و پرگداز است که شعله اش هرکه را بگیرد، جز عاشق از او نمی سازد... عاشقی که در مسیر عاقلی پیش می رود...

عقلِ عاشق، به وسعت خداست، به بی کرانگی اش، به بی نهایتی اش، به عظمتش، به ذاتش، به فراگیری اش، به جلوه اش و نمودش از هر لحظه و آن، به بودنش و ازلیت و ابدیتش... 

عقلِ عاشق، از خداست و فقط به خدا می رسد... 

 

پ.ن.

در مسیر که پا بگذاری... می فهمی تازه چگونه باید بود و عاشقی کرد... و چقدر لاف عاشقی زده ای و عاشق نبوده ای... محبت کلمه سنگینی است که بر هر قلبی منت نهاده نمی شود... 

 

پ.ن.2 

عشق هرچه قوی تر شود، اتصالش قوی تر می شود، می خواهی حس ششم بنامی اش یا هرچیز دیگری که با علم تجربی قابل اندازه گیری و نشان دادن نیست، ولی عمیق تر حس می کند و بیشتر درد می کشد... اگر اتصالش به منبع ازلی و ابدی نباشد، دوام نمی آورد... می میرد... مگر آنکه اتصالش را قوی کند و شهید شود...

 

پ.ن.3

یا رحمة للعالمین...

صد و بیست

سلام. 

خدایا شکرت...

شما هستید و می شنوید، یا صاحب الزمان...

 

آقاجان، ممنونم...

دعام کنید که بمانم بر این عهد...

خودتان عهده دار شوید، که بسی مسکین و ضعیف و فقیر و نیازمندم به هر خیری از جانب خدا...

صد و نوزده

سلام. 

 

کجای این جهان تو جا گرفته ای

کدام ره به سوی تو روانه می شود

که من

به سر در این مسیر

به شوق 

روانه شوم

ادامه نوشته

صد و هجده

سلام. 

 


به سوز دل و آه سینه جهان به رعشه رسید

که کس نماند دمی که به آه سینه رسید

 

که اسم اعظم رب است که کارگر می افتد

ز عقل کار گذشته و به حس و مویه رسید

 

به اشک چشم غبارروبی کنند وادی را

که محرم اسرار شود آن دلی که به مویه رسید

 

حریم امن الهی است، هُش کجا تا کِی؟

که رب رها نمی کند هرگز به مو که رسید...

صد و هفده

سلام. 

وَعدَ اللهِ لایُخلِفُ اللهُ وَعدَهُ وَلکِنَّ أکثَرَ النّاسِ لایَعلَمون (روم:6)

وعده پیروزی و شادی و فرح دل مومنان که هیچ امیدی نداشتند و با سپاهی چون روم روبرو بودند، با تمام تجهیزاتی که آنها داشتند و اینها نداشتند... زمانی که هیچ منطقی به نفع آنها قضاوت نمی کرد، و بین برخی از خودشان، چنین وعده ای خنده آور بود... زمانی که با مشکلاتی بس کوچکتر از روم بزرگ درگیری داخلی داشتند، در تأمین مایحتاج اولیه گاه می ماندند و هزاران مشکل ریز و درشت و بزرگ و کوچک سر راهشان بود، خدا از وعده ای حرف می زند و اطمینانی می دهد که اکثر مردم متوجه نمی شوند...

افق را تنها آنهایی می بینند که نگاه به عظمت خداوند دارند... افق را تنها آنهایی درک می کنند، که عظمت و بزرگی الله را فهمیده باشند و معنای الله اکبر را... و آنهایی عمق پیروزی و وعده خداوند را می چشند که چنین باوری هر لحظه همراهشان باشد... حتی در میان تمام نشدنی ها... حتی با خنده آور بودن و فانتزی بودن وعده ی داده شده... حتی با سنگ افتادن در مسیر و تمام پیچ هایی که آن سویشان نادیدنی است...

به وعده خداوند ایمان داشته باش، اگر به بزرگی خداوند ایمان داری... 

اگر خدایی که می شناسی و می پرستی، خداست! اگر به همان بزرگی و عظمت است، اگر در تمام ارکان زندگی ات جا دارد، اگر هر نفسی که می کشی را با حس کردن نگاه و توجه لحظه به لحظه خداوند می کشی... اگر هر تصمیمی که می گیری، او را می دانی و میبینی... اگر از حد یک کتاب در کتابخانه و یک نام بر روی دیوار برای تو بالاتر رفته و بزرگتر شده...

ایمان داشته باش به وعده خداوند... 

حتی با وجود تمام ناشدنی ها...

حتی با وجود تمام محاسبات عقلانی که خلاف تو رأی میدهند...

تمام منطقی که زندگی بشر رویش تنیده شده، به بزرگی خدایت نیست... 

اگر به خدای عزیزِ حکیمِ علیمِ خبیرِ بصیرِ رحمانِ رحیمِ رب العالمین عقیده داری... 

اگر به رب العالمین ایمان آورده ای...

خدای تو، هرگز در وعده اش تخلف نمی کند... 

 

پ.ن. دلم هنوز پر از بغض است... 

رَبَّنا لاتُزِغ قلوبَنا بَعدَ إذ هَدَیتَنا وَ هَب لَنا مِن لَدُنکَ رَحمَة، إنَّکَ أنتَ الوَهّاب...

رَبَّنا هَب لَنا مِن أزواجِنا و ذُرِّیاتنا قُرَّةَ أعیُنٍ وَ جعَلنا لِلمُتَّقینَ إماماً...

 

پ.ن.2

خدایا می دانم که کوچکتر و نالایق تر از آنم که مشمول لطف و عنایت خدایی باشم که بهتر به تمام زیر و بم و عیب هایم آگاه است... اما خدایا! جز تو به چه کسی امید داشته باشم و جز تو به چه کسی پناه برم؟ اگر این بنده ات به تو پناه نیاورد، کجا را دارد که برود؟ کجا از آن تو نیست که به آنجا حواله اش کنی؟ چه چیز در یَدِ تو نیست که از غیر تو بخواهم؟ خدایا! به کوچکی و نالایقی من نگاه نکن! که تو بزرگی و لایق! در حد خودت و از فضل خودت به این بنده ات عطا کن... 

می دانم که تا کنون هم خیلی بیشتر از آنچه که در حد من بوده به من عطا نموده ای... اما خدایا! هیچ چیز از بی نهایت تو نمی کاهد... و تویی که در طول تاریخ معجزه در پی معجزه آفریدی... لیاقت را هم از تو باید بگیرم... خدایا لایقم کن! 

اول تویی، آخر تویی، هم مبتدا، هم منتهی...

 

پ.ن.3

شب اول محرم است...

إنَّ الحُسین مصباح الهدی و سفینةُ النَّجاة...

آقای من! از محرم پارسال تا به امسال دنیا دنیا تغییر کرده ام... انگار در دو جهان متفاوت می زیسته ام... هنوز چشم یاری به شمایی دارم که زنده اید و نزد ربِّتان روزی می خورید... چشم امید به شمایی دارم که تک به تک دنبال یارانی می رفتید که منطق مادی هیچ امیدی به آنها نداشت... تک به تک گره گشودید، دل و جسم را درمان کردید و به کاروان خدا اضافه کردید... و هرگز در مقابل ظلم خم به ابرو نیاوردید و به ظلمی که به دیگران می رفت، شما قیام کردید! شما ایستادید و جان دادید و جهانی را زنده کردید... مرا هم به دست پر مهر و برکتتان، به دست خدایی تان، زنده کنید...