دویست و پنجاه و یک
سلام.
دل تنگ و جهان تنگ و زمان تنگ
اینجا نشود راحت جانهای هم آهنگ
تا دشنه دجال به روی دگران هست
از پا ننشستند همانها که خدا هست
دستی ز فلک آید و دل را بکشاند
تا اوج جهان ها، به قیامت برساند
این جمله در آن روز به پا گشته که دیدار
با حول فرج هرچه به قوه است و پندار
در جامه ی حق گشته هویدای جهان ها
این روح به حق وصل بدو گشته به جانها
نصرت دهد آن نصرت الله که نامش
آوای مَلَک بوده به دلها و سرانش
استاده به خدمت، چه شمشیر کشیدند
سر داده به مولا و به تقدیر رسیدند
آوای ملائک همه در خدمتشان بود
جان دادن و استادگی اندر ره شان بود
عشق حاکم مطلق، چه گوشند به فرمان
آمادهی وصلند و خود اندر ره قرآن
دلتنگ همان عرش خدایند به هرآن
سرباز جهان دار جهان، خالق الحان...
***
دیر باشد تا در این دنیا کمی دل می بریم
در هوای عاشقی هر کوی و هر در می رویم
پا به پای دوستان و عاشقانش می دویم
آرزوی پر کشیدن در هوایش پروریم
جان ما ناقابل و کوتاه باشد دستمان
بل به اقیانوس دلها این کجا خس را بریم؟
سر به پایین، رو به او، دل را هوایی می کنیم
آن دعای دوستان باشد که آنجا می رویم
در هوای عاشقی آتش بگردد همدمم
سوز عشقی گر نسوزاند دلم بی محفلیم
در همان مجلس که بودید عاشقان و بی دلان
جز عنایت هیچ ناباشد که هم ره می رویم...
***
این دمادم کو در آن پیوسته می خوانی مرا
در هوای بی هوایی مهر می تابی به راه
ره به آن سوی دگر می خواند این دم بازآ
این مسیری کو بدان ره می روی آزرده خواه
هین نوای نفس گردد مجتمع در گوش جان
منطق و عشق و محبت را نخواهد بی گناه
سنگ اندازد چو مانع گردد اندر اشتیاق
آن مسیر حق نباشد هیچ جای اشتباه
گر هوا سرد است و سوزان، رهروش هشیار باد
این تلاش و زندگی باشد کنار پرتگاه
و هر فرد را چاهی است