سلام. 

حرف ها ته گلویم خشکیده... انگار از سمت مغزم راه که می افتند تا بیایند و برسند به دست هایم برای نوشتن، تحلیل می روند و خشک می شوند... یا آنقدر پشت خط میمانند که از حال می روند و اتصالشان با هر دو دنیا قطع می شود... 

آخرین بار که نشستم برای نوشتن، دلم آنچنان گرفته بود که کلمات به سختی راهشان را پیدا می کردند... انگار دیگر درون باتلاق فرو رفته بودم و حتی نمی خواستم که بیرون بیایم... یا فقط آن قدری انرژی مانده بود که دستی تکان دهم تا کسی نجاتم دهد... شکایت کردم... گله کردم... دلتنگ بودنش و حضورش و دیدن نشانه هایش بودم... فقط می دانستم هست، اما درون باتلاق، هیچ نمی دیدم... در تاریکی محضی که بودم، هیچ نور امیدی نمیافتم... 

و ساعتی نگذشت که جلوه کرد، از در و دیوار و از همه جا... از تمام اطرافم به من جلوه کرد... و حتی به رخم نکشید کوری ام را... و من خوب می دانستم که اگر نبود و نخواسته بود، غیرممکن، هرگز هیچ جور دیگری تعبیر نمی شد... 

خوب می داند که به چه چیزهایی فکر نکردم، خوب می داند که چه بنده ی بدی بودم... خوب می داند که لغزیدم، پایم لرزید... با پررویی تمام منت گذاشتم... خواستمش که ببینمش... خواستمش و نگفتم که کورم، یا خودم را به کوری زده ام... 

نه بس است... اینها چیزی نیست که می خواستم بنویسم... 

هنوز وجودم گرفته است، هنوز بسته ام، هنوز گنگ و سردرگمم و در تاریکی وجودم به هر سو می روم... هنوز نتوانستم خودم را جمع کنم... در گیجی تلخی فرو رفته ام... در برزخی عجیب... 

دیدم و دیدم و دیدم دستش را در همه ی عجایبی که اطرافم اتفاق افتاد... دست تقدیری که چنان رقم زد که من را متحیر رها کرد... 

رها کرد؟

مغزم دارد منفجر می شود... باید از یک جایی شروع کنم

باید قبلش عبور کنم از تمام چیزهایی که من را نگه داشته اند... باید از تمام چیزهایی که چون غل و زنجیر به دست و پایم وصل شده عبور کنم... باید گذر کرد... 

آینده روشن و در هم است... گنگ و به هم پیچیده... 

به خودم و به آینده که فکر می کنم نفسم می گیرد و خشکم می زند... 

باید بنویسم 

باید همه چیز را بنویسم

تک تک گذرهای کوتاهی که می آیند و می رند و ... دیگر تکرار نمی شوند... 

این آشفتگی و این سردرد را شاید فقط با همین بتوان رفع کرد... 

این بی حوصلگی عمیقی که در انجام کارهایم هست... 

می ترسم؟ 

کشف های عجیبی کرده ام 

اینکه به دیگران نسبت می دهم آنچه را که درون وجود خودم است. به آنها حمایت و اطمینان میدهم یا راه و چاه نشان می دهم، طوری که خودم به آن نیاز دارم... نه اینکه خودم را بتوانم واقعا جای آنها بگذارم

آنچه را می گویم که خودم نیاز به شنیدن دارم و آن راهی را نشان می دهم که خودم باید طی کنم...

نیاز خودم را به دیگران نسبت می دهم

از میان هر جمله و کلمه ام رخ می نماید... صادقانه بگویم، گاهی می ترسم که ادامه دهم... که باز دیگری را متهم کنم به آنچه که خودم هستم... 

و چه زیبا به رخم کشیدی خدا!