هفتاد و نه
شاید بهتر باشه که اینطور شروع کنم که دوست دارم که بنویسم. گاهی آنقدر در میان ابعاد معلقم که جای خودم را نمیابم که بخواهم خوب یا بد باشم... این روزهای گذشته پر بود برایم از اتفاقات مختلف، برخی خوب و برخی ظاهرا بد. اینکه چگونه می خواهند بر این زندگی معلقم اثر بگذارند را واقعا نمی دانم. از آن زمان هایی است که آنقدر معلقم که حتی حسم را هم تشخیص نمی دهم. هرچند که این حرف کمی اغراق است. فکر می کنم که خوش بینی گذشته ام دارد کم کم و دوباره راه پیدا می کند به زندگی ام. فکر می کنم که دارم دوباره شخصیتم را می سازم، گام هایم را بر میدارم و کورمال کورمال دنبال مسیری می گردم که مدت ها بود گم شده بود... دنبال هدفی که مضمحل شده بود در جریان زندگی روزمره... دنبال متفاوت بودن، متفاوت زندگی کردن، ساکن نبودن و یکنواخت نشدن... دنبال فرار از روزمرگی...
ولی هنوز آنقدر موفق نبودم... نه آنقدر که بخواهم هر روز با انرژی سرشار، صبح زود، هنگام شیرین سحرگاه، با سمپوزیم سکوت، همراه شوم و روزم را آغاز کنم. هنوز با خودم در جنگم، برای یافتن و آغاز موقعیت های تنهایی... هنوز دنبال سکوت و آرامش خانه ای می گردم که کسی به من نگاه نکند... کسی از من سوال نکند... کسی نپرسد که چرا و به چه دلیل آغاز کردی... کسی به غیر از خودم آرامش سحرگاهی را بهم نزند... و نترسم از اینکه آرامش دیگری را خراب کنم با سر و صداهای روزمره ام... هنوز با خودم کنار نیامده ام...
شاید در این فضا بهترین گزینه ام، همین اتاق و میزی باشد که در اختیار خودم است، صداهای اطرافش نوای زندگی است که در شریان هایی در جریان است که می توانند خوش بین باشند و آینده روشن رقم بزنند برای دنیایمان... هرچند که سخت و با مشکلات بسیار، اما روحیه، انرژی روز نو و روزگار نو را نوید می دهد... حتی با انبوه ته سیگارهایی که باید در هر بار ورود و خروج از روی آنها رد شوی و بویشان را استشمام کنی و حسرت بخوری به جوانی و سلامتی آدم هایی که گویا قدر این دو نعمت بی کران را نمی دانند... آدم هایی که قدر خیلی از نعمت ها و نفس هایشان را نمی دانند و درگیرند با نداشته هایشان...
نمی گویم بدترین تجربه، اما روزهای بدی را پشت سر گذاشتم... حرف هایی زدم و افکاری در هزار توی ذهنم تلاطم گرفت که گاهی نگذاشتند که ببینم نعمت هایم را، یا حاضر شوم که بفروشم تمام آنچه را که از محبت و امانت خداوندی به من سپرده شده برای به اتمام رسیدن این لحظات... هرچند که نگذاشت و در تمام ناشکری های مداوم و پر تکرار من، تمام انتقام گیری های بچه گانه ام از او، که هیچ نشانه و هیچ تعبیری جز «ظلمتُ نفسی» نداشت، دستم را گرفت... دنیا را برایم حس مجسم خودش کرد... کینه نمی خواستم، همان را هم از دلم ربود... ترس هایم را ثابت کرد که فراگیر نیست، هنوز آدم های خوبی برایم نگاه داشته در برگ برگ زندگیم... و مرا شرمنده خودش کرد... آنقدر شرمنده که معلق شدم... نفسم می گفت که تحمل ندارد و دنیا جز صبر و تحمل به من عرضه نمی کرد... معلق شدم از اینکه چه کنم و چه حسی داشته باشم... خودم را غرق کردم در انبوه کارهایی که خودش از روی رحمتش دانه دانه بر سر راهم چیده بود...
باز نمی دانستم که چه کنم و چطور رحمتش را جمع کنم با این دنیایی که برایم بی رحم کردند... هنوز هم نمی توانم خیلی از چیزهایی که وارد زندگیم کرده را جمع کنم با ظاهری که برایم ساخته اند... پس معلق شدم... پس معلق شدم و چشم بستم به اطرافم... عصای سفید گرفتم و به راه افتادم چرا که سکون داشت مرا می کشت! انرژی اش با ضد انرژی های افکار سرزنشگرم بهم می خورد و باز مرا معلق تر می کرد... انگار که درون آبی فرو رفته باشی، غوطه بخوری و نه توان بالا آمدن داشته باشی و نه توان به زیر رفتن... و بدانی که باید نفس بکشی! بدانی که نفس نکشیدنت و هر سو نگاه انداختنت فقط ظلم به خودت است! و هیچ کسی جز خودت را نمی کشد! اما دست و پا زدن و کشیدن بالا، با وزنه هایی که به تو آویزان است، سخت است! میگوید بکش! این سختی را بکش! ولی زندگی کن! زندگی که برایت ساخته ام، به اطرافت نگاه بینداز! این همه نعمتی که تو را غرق کرده ام در آن، نمی ارزد که این سختی را به جان بخری و خود را بالا بکشی؟! که تنها توجیهت این خواهد بود که خسته شدم! یا به عبارتی تنبلی کردم!
برایم از رو می خوانی آدم هایی را که انرژی تو در شریان هایشان جریان داشت! با تو نفس می کشیدند و با تو زندگی می کردند و تمام معادلات ابعادی و شناخته شده ما را به هم زده بودند... برایم فلسفه علم می چینی و از عجایب خلقتت می گویی و مجذوبم می کنی و ... مرا می گذاری با این همه خواست و با این همه ناتوانی!
خدایا! باید بیشتر دستم را بفشاری! باید بیشتر مرا بکشی! باید نفس به نفسم دهی که تو را تنفس کنم... که چمران جز تو نبود...
خدایا! تو عالمی به تمامی لایه های وجودم، به تمام چیزهایی که خودم نمی دانم و نمی شناسمشان... مرا بشناسان به خودم... خودت کفایتم کن که «عَرَفَ نفسی» شوم تا «عَرَفَ ربّی» گردانی مرا!
خدایا! می دانم و می بینم اوج ناتوانی ام را! می دانم و می بینم حجم بزرگ نداشته هایم را... می دانم که وامدار تو ام برای هر نفس... چه برسد به تمام نعمت هایی که از چپ و راست برایم ریخته ای... که هرگز نمی توانم و نمی دانم چگونه شکرشان را به جا آورم...
اما خدایا! نیاز من به تو بیش از این حرف هاست! نیاز من به تو عمیق تر از نیازم به نفس کشیدن است! نیاز من به تو قابل جبران نیست، قابل بیان نیست با تمام نعمت هایی که داده ای... من به خودت نیاز دارم که این ها همه جلوه های وجودی تو اند! جلوه های تک تک صفاتت، تک تک زیبایی هایت...
ولی خدایا! من به تو محتاجم... أنا فقیرٌ إلیک...
و خدایا! هنوز متکبرم... کمکم کن که آن را فقط برای تو خرج کنم... نه آنگونه ای که به تو توقع دارم!
خدایا! هنوز ناتوان ترم از یک پشه! و تو عاملی حتی به تمام برگ های جهان که از درخت می ریزند! به ظرافت اینکه چگونه و با چه لطفاتی پایین بیایند و نظاره گر را به خود خیره کنند... به تک تک دانه های برف و بارانی که فرود می آیند و نوایشان زیباتر از کنسرت روح را نوازش می دهد...
خدایا! با توانایی ات، مرا در برگیر! که محتاج ترم از همیشه ... که اگر نگیری از دست رفته ام...
که کسی که خدا را نداشته باشد... چه دارد؟!
و هر فرد را چاهی است