دویست و چهل و چهار
سلام.
جگرش سوخته، دل داده ز دست
آتشی بر دل و جان آمده است
می زند سر به بیابان آخر
آنکه در وادی عشق آمده است
وقفه نه، موعد رفتن باشد
زیستن در ره و بودن باشد
عاشقان رهروی پیوسته بودند
سوختن بل نه، پریدن باشد
آهِ عاشق ز تمنای تو بود
عاشقی حرف سرآغاز وجود
به جهان خواندی و بی سر کردی
آه ای عشق! جهان جای تو بود؟
بی هوا گشتم و ایمان دادم
اول راه بودم، جان دادم
آرزویم همه در هُرم وجود
سوخت در شمع و بدان جان دادم
خیره در پنجره ی فولادت
گاه دل می رود اندر یادت
گشته دلتنگی من جان بر لب
عاقبت می روم اندر راهت؟
هر کجا کو اثری بود آیم
تو بخوانی، به کنیزی آیم
بی تو بی رنگ بباشد دنیا
گرچه محتاج تو ام، می آیم
آمدن از سر لطف تو ببود
شعله ی عشق ز مهر تو ببود
سر سپردن ز عنایت آید
هیچ هیچم همه لطف تو ببود
+ نوشته شده در هفتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 19:40 توسط در تمنای وجود
|
و هر فرد را چاهی است