دویست و پنجاه
سلام.
دل دردمند ما را چه شود در این غبار هستی
«که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»
من از آن زمان که با تو شده ام هم آشنایی
دگران کنار و آیم به تمامیت به مستی
چه شود که جان و دل بازم و آیمت به مستی
که تو آن رحیل بودی که به نینوا نشستی
سر و دل ز دست دادی و شدی چه دلبرانه
همگان غریق و بی هُش به همان دمی که هستی
همه دم نیاز گشتم، شده ام فقیر و بیکس
چه شود که سر زنی در گذری به مِی پرستی
بکنی چه بی خود از خود، بدهی جهان، نخواهم
چه کنم جهانِ بی تو که نبوده غیر پستی
***
عاشقان را درد مستی بایدش
گر نبودش شوق هستی بایدش
از میان مردمانی دوردست
هین تمنای وجودی بایدش
+ نوشته شده در بیست و هشتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 10:27 توسط در تمنای وجود
|
و هر فرد را چاهی است