هشتاد

سلام. 

هم می خواهم بنویسم و هم نمی خواهم بنویسم. صبح هنگام بیرون زدن از منزل کلی انگیزه داشتم و کلی فکرهای خوب در سرم می چرخید... نمی دانم چه شد و چطور توانستم الان و این ساعت که حداقل حدود 12 ساعت از آن لحظات صبحگاهی می گذرد، همه چیز را ببازم و از بین ببرم...

دلم می خواهد بنویسم چرا که حس می کنم نوشتن زندگی است. نوشتن خونی است که باید در شریان هایم بچرخد تا مرا به خود آورد و باز به خود یادآوری کند... نوشتن مثل نفس کشیدن می ماند برایم، زمانی که نمی نویسم احساس می کنم در غفلت ابدی فرو رفته ام... نوشتن مثل باز کردن قفل آخرین لایه های وجودم است که انگار جز با این کلید هیچ راه دسترسی دیگری ندارند... نوشتن برایم بخشی از زندگی است که برای زنده بودن به آن نیازمندم... خلاصه و چکیده ی همه چیزهایی است که باید باشد، همه چیزهایی که روزی آرزو داشتم هر لحظه در زندگیم جاری و ساری باشد... 

اما دلم نمی خواهد بنویسم... چرا که حس می کنم چون آینه ای جلوی رویم قرار می گیرد و خودم را به خودم نشان می دهد و این لحظاتی و این روزهایی که آنطور که می خواستم نگذشته اند، اصلا دلم نمی خواهد خودم را ببینم، انگار تمام لکه ها و کثیفی های وجودم را به رخم می کشد و می گوید، ببین! این تو هستی! و سختی اش در این است که این لکه ها منم و از من است و خودم مسبب آن بوده ام! نه می توانم کسی را سرزنش کنم نه می توانم بر گردن کسی بیندازم... دقیقا منم...

اما اگر چنین روزهایی نباشد، انگار تلنگری نیست در محدودیت زمان، در کم بودن عمر، در گذر سریع لحظه ها! انگار استرس تمام وجودم را می خواهد بجود! نه اینکه بخورد! می خواهد بجود! هرکاری که دست گرفتم از صبح به در بسته خورد... 

بگذار دوباره از نو شروع کنم. از صبحی با استرس که با ناراحت کردن اهالی منزل آغاز شد، حالا حکمت آن همه تلاش های بندگان الهی را می فهمم که می خواستند زودتر بیدار شوم... می خواستند که نشود این گونه استرس آمیز و اینگونه در هم و برهم... حتی آنها هم جای سرزنش ندارند که همه چیز، دنیا برای تو آفریده شده ای انسان! باید فقط گوش شنوا داشته باشی و بشنوی نوای تمام موجودات را که هر کدام در مرحله ای در مقداری که هستند، ذکر او گویند و قدری به فهم خود افزایند... هیچ کس به ذات او راهی ندارد و جز خودش به خودش راه ندارد... 

پس از آن جا تصادفی و معطلی حدود یک ساعته و جا گذاشتن کلید و وسایل دیگری که صبح هنگام به خودم افتخار می کردم بابت جمع کردن کیف به هنگام صبح و جا نگذاشتن هیچ چیز!! مجموع این اتفاقات روزم را با حدود 3 ساعت تأخیر آغاز کرد... 

تا آمدم سر کارهایم بنشینم، اول درگیر مشکلات کامپیوتری شدم که باز نمی شدند و حدود یک ساعتی وقت برد تا بتوانم بعد از دو روز دوباره به ایمیل ها و اطلاعات دانشگاهی ام دسترسی پیدا کنم و بماند چه فکرهایی که نکردم از بابت چرایی این مسئله، و بعد دیدم کلی ایمیل هایی که باید دو روز پیش می دیدم و اقدام می کردم و امروز دیر بود برای اقدام کردن... و عملا فرصت از دست رفته شده بود... 

برای تنوع و خارج شدن از فضای ناخودآگاه غمی که در وجودم شکل گرفته بود، به شکم پرداختم! بعد از سالی و عمری خواستم دلی از عزا در بیاورم که خودش با مجموع رفت و آمدهایش، شد 2 ساعت! و تازه انگار کلافگی ام سر باز کرده بود و خستگی... انگار تازه خستگی تمام اتفاقات صبح به تمام وجودم چنگ می انداخت... انگار همه انرژی از بدنم رخت بسته بود... برای فرار از تسلیم شدن به خستگی، رفتم سراغ یک عادت قدیمی و همان عادت قدیمی مرا پابند کرد در حدود 3 ساعتی و شاید کمی کمتر یا بیشتر و چالش ها و جنگ درونی ام برای کنار گذاشتن آن و عدم حصول موفقیت به سانی که باید، خسته ترم کرد و نه تنها افاقه ای نکرد، بلکه همه چیز را تشدید نمود... 

ساعت عین باد گذشته بود... و منی که کلی برنامه داشتم برای انجام و هیچ یک انجام نشده بود، خواستم از یک جایی شروع کنم و یک گوشه ای را حداقل بلند کنم و درگیر شدم برای چندمین بار در امروز با مسئله ای که دیشب باید تحویل می دادم و درگیری بیشترم به پیچیدگی بیشترش منجر شد و بعد از حدود نیم ساعت یا 45 دقیقه ای سر و کله زدن با آن مسئله و نیافتن یک راه و چاه مشخص برایش، بی خیال شدم و همان قبلی را ارسال کردم... هرچند که می تواند تبعات زیادی برایم داشته باشد و آن انرژی بالایی که از درگیری با این مسئله داشته بودم، همه را از بین برد... 

کلافه تر شدم، درگیر تر شدم، بیشتر خودم را سرزنش کردم از حجم زیاد کارهای مانده ای که وقتی برای انجامشان ندارم و اینگونه روزی که حسابی رویش حساب کرده بودم و از همه مهمتر قرارها و برنامه هایی که باید در آن شکل می گرفت را به روز دیگری موکول کرده بودم، از دست رفت... از دست رفت... 

پس دوباره خواستم از نقطه ای باز گیرم که همان نوشتن در اینجا بود... با این که نمی خواستم دوباره خودم را ببینم در این روز، اما می دانستم که تنها راه فرار از سردرد و اعصاب خوردی و نخوابیدن شب با وجود همه خستگی، همین نوشتن است... و همین نوشتن است که مرا رهایی می دهد از یک روز عبسی که عبس نبوده است... 

برای بازیابی خودم، نیاز دارم که دوباره دوره کنم روزم را، اشکالاتش را پیدا کنم و در تصمیم های لحظه ای فرداهایم لحاظ کنم... منی که امروز ساختم، برای همیشه با من همراه خواهد بود و راهنمایی ام خواهد کرد تا اشتباهات تکراری نداشته باشم و تا اینکه دیگر همچنین روزی را برای خودم نسازم... 

باید بلند شوم.. قدم بزنم... و نفسی بگیرم... 

مهمترین اشکالاتم، وقت ندادن به خودم برای هضم تمام اتفاقات پیش بینی نشده صبح، پشت کردن به نوای الهی که از زبان تمام دنیایم به سوی من جاری می شد، آغاز کردن با چیزی که می دانستم مرا پاگیر خواهد کرد... 

برای حلشان می توانم: 

1) برنامه ام را با اولویت بندی جلویم بگذارم، دفترم را نبندم

2) جسارت بستن و کنار گذاشتن کامپیوتر برای انجام دیگر کارها را در خودم تقویت کنم. فکر می کنم که این اتفاق پاسخ به همان سوالی بود که با جسارت گفتم در من وجود ندارد! تنبلی در کنار گذاشتن کامپیوتر وقتی که درگیرش می شوم، دنیایی که از طریق همین صفحه می توان به آن وصل شد آنقدر بی انتها و پر از جذابیت است که آدم را برای انجام مسائل مهمتر تنبل می کند...

3) دوباره پاسخ سوال دیگری برایم امروز روشن شد، چیزی که فکر می کردم توانمندی اش را دارم، و آن هم حل مسائل مهندسی در شرایط بحرانی است... امروز، روزی بود که بیشترین عدم تمرکز و جابجایی را داشتم که همه شان روی همان مسئله مهندسی خالی شد! ذهنم بهم ریخت و دیگر نتوانستم حلش کنم... برخلاف انتظارم نیاز به یک جا و مکان و شرایط بدون استرس برای وقت گذاشتن روی مسائل مهندسی دارم... 

4) وقتی دچار استرس می شوم، پیوسته اگر چیزی دم دستم باشد، می خورم... باید هر لحظه که این حس را دوباره در خودم دیدم، شرایط را تغییر دهم. بلند شوم، قدمی بزنم، و روی صورت مسئله جدید کار کنم. قبلی را کنار بگذارم تا سر فرصت دوباره به سراغش روم... درست همان کاری که در امتحانات و کنکور به دانش آموزان و دانشجویان می گویند انجام دهند، اگر چیزی را بلد نبودی، بگذار کنار، برو سراغ بعدی و نوبت آخر دوباره به سراغش بیا...

5) وقتی چیزی کلافه ام می کند، سریع شناسایی اش کنم و جسارت کنار گذاشتنش و دوباره بازگشتن به آن پس از گذر زمان را تقویت کنم... اگر بخواهم در مسئله ای که د رحال و این لحظه مرا قفل می کند باقی بمانم، هرگز نمی توانم زندگی کنم... وجود سیال است، نیاز به حرکت دارد و همین خمودگی و ایستایی، کلافه اش می کند. کلافگی ام هر زمانی است که حس می کنم دچار خمودی شده ام... دچار سکونم... و تجربه بالا و لیست بلندی برای مسکن های موقتی دارم!! 

6) روزنوشت داشته و دارم، برنامه ریزی روزانه، کم کم نیاز است یک مرحله بالاتر ببرم و زمانی اش کنم. یعنی روی ساعت ها برنامه بریزم... وگرنه به انجام کارهایی که پیش بینی کرده ام نخواهم رسید...

امروز، آنچنان هم نامفید نبود :) الحمدلله... 

هفتاد و نه

سلام. 

شاید بهتر باشه که اینطور شروع کنم که دوست دارم که بنویسم. گاهی آنقدر در میان ابعاد معلقم که جای خودم را نمیابم که بخواهم خوب یا بد باشم... این روزهای گذشته پر بود برایم از اتفاقات مختلف، برخی خوب و برخی ظاهرا بد. اینکه چگونه می خواهند بر این زندگی معلقم اثر بگذارند را واقعا نمی دانم. از آن زمان هایی است که آنقدر معلقم که حتی حسم را هم تشخیص نمی دهم. هرچند که این حرف کمی اغراق است. فکر می کنم که خوش بینی گذشته ام دارد کم کم و دوباره راه پیدا می کند به زندگی ام. فکر می کنم که دارم دوباره شخصیتم را می سازم، گام هایم را بر میدارم و کورمال کورمال دنبال مسیری می گردم که مدت ها بود گم شده بود... دنبال هدفی که مضمحل شده بود در جریان زندگی روزمره... دنبال متفاوت بودن، متفاوت زندگی کردن، ساکن نبودن و یکنواخت نشدن... دنبال فرار از روزمرگی... 

ولی هنوز آنقدر موفق نبودم... نه آنقدر که بخواهم هر روز با انرژی سرشار، صبح زود، هنگام شیرین سحرگاه، با سمپوزیم سکوت، همراه شوم و روزم را آغاز کنم. هنوز با خودم در جنگم، برای یافتن و آغاز موقعیت های تنهایی... هنوز دنبال سکوت و آرامش خانه ای می گردم که کسی به من نگاه نکند... کسی از من سوال نکند... کسی نپرسد که چرا و به چه دلیل آغاز کردی... کسی به غیر از خودم آرامش سحرگاهی را بهم نزند... و نترسم از اینکه آرامش دیگری را خراب کنم با سر و صداهای روزمره ام... هنوز با خودم کنار نیامده ام...

شاید در این فضا بهترین گزینه ام، همین اتاق و میزی باشد که در اختیار خودم است، صداهای اطرافش نوای زندگی است که در شریان هایی در جریان است که می توانند خوش بین باشند و آینده روشن رقم بزنند برای دنیایمان... هرچند که سخت و با مشکلات بسیار، اما روحیه، انرژی روز نو و روزگار نو را نوید می دهد... حتی با انبوه ته سیگارهایی که باید در هر بار ورود و خروج از روی آنها رد شوی و بویشان را استشمام کنی و حسرت بخوری به جوانی و سلامتی آدم هایی که گویا قدر این دو نعمت بی کران را نمی دانند... آدم هایی که قدر خیلی از نعمت ها و نفس هایشان را نمی دانند و درگیرند با نداشته هایشان... 

نمی گویم بدترین تجربه، اما روزهای بدی را پشت سر گذاشتم... حرف هایی زدم و افکاری در هزار توی ذهنم تلاطم گرفت که گاهی نگذاشتند که ببینم نعمت هایم را، یا حاضر شوم که بفروشم تمام آنچه را که از محبت و امانت خداوندی به من سپرده شده برای به اتمام رسیدن این لحظات... هرچند که نگذاشت و در تمام ناشکری های مداوم و پر تکرار من، تمام انتقام گیری های بچه گانه ام از او، که هیچ نشانه و هیچ تعبیری جز «ظلمتُ نفسی» نداشت، دستم را گرفت... دنیا را برایم حس مجسم خودش کرد... کینه نمی خواستم، همان را هم از دلم ربود... ترس هایم را ثابت کرد که فراگیر نیست، هنوز آدم های خوبی برایم نگاه داشته در برگ برگ زندگیم... و مرا شرمنده خودش کرد... آنقدر شرمنده که معلق شدم... نفسم می گفت که تحمل ندارد و دنیا جز صبر و تحمل به من عرضه نمی کرد... معلق شدم از اینکه چه کنم و چه حسی داشته باشم... خودم را غرق کردم در انبوه کارهایی که خودش از روی رحمتش دانه دانه بر سر راهم چیده بود... 

باز نمی دانستم که چه کنم و چطور رحمتش را جمع کنم با این دنیایی که برایم بی رحم کردند... هنوز هم نمی توانم خیلی از چیزهایی که وارد زندگیم کرده را جمع کنم با ظاهری که برایم ساخته اند... پس معلق شدم... پس معلق شدم و چشم بستم به اطرافم... عصای سفید گرفتم و به راه افتادم چرا که سکون داشت مرا می کشت! انرژی اش با ضد انرژی های افکار سرزنشگرم بهم می خورد و باز مرا معلق تر می کرد... انگار که درون آبی فرو رفته باشی، غوطه بخوری و نه توان بالا آمدن داشته باشی و نه توان به زیر رفتن... و بدانی که باید نفس بکشی! بدانی که نفس نکشیدنت و هر سو نگاه انداختنت فقط ظلم به خودت است! و هیچ کسی جز خودت را نمی کشد! اما دست و پا زدن و کشیدن بالا، با وزنه هایی که به تو آویزان است، سخت است! میگوید بکش! این سختی را بکش! ولی زندگی کن! زندگی که برایت ساخته ام، به اطرافت نگاه بینداز! این همه نعمتی که تو را غرق کرده ام در آن، نمی ارزد که این سختی را به جان بخری و خود را بالا بکشی؟! که تنها توجیهت این خواهد بود که خسته شدم! یا به عبارتی تنبلی کردم! 

برایم از رو می خوانی آدم هایی را که انرژی تو در شریان هایشان جریان داشت! با تو نفس می کشیدند و با تو زندگی می کردند و تمام معادلات ابعادی و شناخته شده ما را به هم زده بودند... برایم فلسفه علم می چینی و از عجایب خلقتت می گویی و مجذوبم می کنی و ... مرا می گذاری با این همه خواست و با این همه ناتوانی! 

خدایا! باید بیشتر دستم را بفشاری! باید بیشتر مرا بکشی! باید نفس به نفسم دهی که تو را تنفس کنم... که چمران جز تو نبود... 

خدایا! تو عالمی به تمامی لایه های وجودم، به تمام چیزهایی که خودم نمی دانم و نمی شناسمشان... مرا بشناسان به خودم... خودت کفایتم کن که «عَرَفَ نفسی» شوم تا «عَرَفَ ربّی» گردانی مرا! 

خدایا! می دانم و می بینم اوج ناتوانی ام را! می دانم و می بینم حجم بزرگ نداشته هایم را... می دانم که وامدار تو ام برای هر نفس... چه برسد به تمام نعمت هایی که از چپ و راست برایم ریخته ای... که هرگز نمی توانم و نمی دانم چگونه شکرشان را به جا آورم... 

اما خدایا! نیاز من به تو بیش از این حرف هاست! نیاز من به تو عمیق تر از نیازم به نفس کشیدن است! نیاز من به تو قابل جبران نیست، قابل بیان نیست با تمام نعمت هایی که داده ای... من به خودت نیاز دارم که این ها همه جلوه های وجودی تو اند! جلوه های تک تک صفاتت، تک تک زیبایی هایت... 

ولی خدایا! من به تو محتاجم... أنا فقیرٌ إلیک...

و خدایا! هنوز متکبرم... کمکم کن که آن را فقط برای تو خرج کنم... نه آنگونه ای که به تو توقع دارم! 

خدایا! هنوز ناتوان ترم از یک پشه! و تو عاملی حتی به تمام برگ های جهان که از درخت می ریزند! به ظرافت اینکه چگونه و با چه لطفاتی پایین بیایند و نظاره گر را به خود خیره کنند... به تک تک دانه های برف و بارانی که فرود می آیند و نوایشان زیباتر از کنسرت روح را نوازش می دهد... 

خدایا! با توانایی ات، مرا در برگیر! که محتاج ترم از همیشه ... که اگر نگیری از دست رفته ام... 

که کسی که خدا را نداشته باشد... چه دارد؟!

هفتاد و هشت

سلام. 

دیگر به راحتی می توانم بگویم نزدیک به 15 روزی هست که هر بار این صفحه را باز می کنم و می بندم، یا باز می کنم و چیزی می نویسم و می بندم و سری بعد دوباره همان قبلی ها را پاک می کنم و از نو می نویسم... از نو برایت می نویسم... 

از نو می نویسم حال و وضعیتی که معلق در میان زمین و هوایم... خودت همین وسط نگهم داشتی و از هر سمت چیزی برایم می ریزی... تا می آیم که به تشخیصی و عملی برسم، تمام معادلات بازی را بهم می زنی و بعد هم با لبخند سرک میکشی از در و دیوار ... هر قدمی که برمیدارم و هر نفسی که می کشم انگار تو داری جلوه می کنی از همه جا... و برایم آیاتت را تکرار می کنی... و صدایم می کنی و ... 

مرا بد نگاه داشتی میان این فضای تاریک و روشن... هر بار نوری از دور نشان می دهی و لحظه ای بعد خاموشش می کنی... و من نه می توانم همه چیز را ببازم که تو را می بینم در همه چیز و همه جا و باید کور شوم که بتوانم همه چیز را ببازم... نه اینکه می توانم این معلق بودن را تاب بیاورم... 

کلیشه نمی خواهم، از همان حرف های تکراری نمی خواهم... همان هایی که با آن بزرگ شدم و بارها گاهی خودم را شماتت کردم و باختم و باز ساختم... باختن را نمی خواهم...مگر قرار نیست هرچه با تو باشد پیروزی باشد؟ مگر تو جز عشقی؟ مگر اوج هرچیزی، هر عشقی، هر حرکتی جز در تو تعریف می شود؟ مگر اصلا اگر حرکت کنیم باید به جایی جز تو برسیم؟ مگر برای رسیدن به تو هزاران راهی نیست که همه شان هم از راه مستقیم تو می گذرند؟ مگر تو وحدت در عین کثرت نیستی؟ مگر تو نیستی؟ نمی بینی؟ نمی شنوی؟ نمی خوانی؟ پاسخ نمی دهی؟ راه نمی دهی؟ مگر تو می شود که بخواهی که بنده ات، تکه ی وجودت، بخشی از خودت که به روی زمین با هزار آرزو فرستادی، رها شود در این منجلابی که خودت و دنیایی که بندگانت ساخته اند رها شود؟ 

خدایا! چگونه همه این تضادها در وجود تو جمع می شوند؟ چگونه است که این همه تضاد هست و من به تضاد نمی رسم؟ هربار که می روم به تضاد برسم باز انگار تو در وجودم می شکفی؟ می گویی ندیدی؟ من بودم و تو ندیدی؟

با آیاتت می گویی و همدردی می کنی! با آدم هایت! با اجسامت! انگار تمام دنیا تویی و تو تمام دنیایی! و این منم که هربار چشمانم را می فشارم و میگویم نمی توانم و نمی خواهم ببینم... این آرامش لعنتی در عین همه اضطراب های نفس گیر و وجود تنگ من چیست که تو انداختی و نازل کردی بر من؟! 

خواندمت و گفتی...

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ ﴿قلم:۱﴾

قسم به آنچه که می نویسند... که نوشتن یکی از بزرگترین ودیعه های الهی است نزد شما... 

 

مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ ﴿۲﴾

و تو دیوانه نیستی! نیستی! حتی اگر تو را مجنون بخوانند! منی که خدایم می دانم که تو دیوانه نیستی و همه این دیوانگی از لطف و نعمت من است که بر تو فرود آمده... تو متفاوتی! و تو را دیوانه می خوانند چون نمی فهمندت! چون نمی بینندت! چون برایشان عجیبی و اولین نامی که بر رویت می گذارند، مجنون است! طرد می کنند هر آنچه که در قاموس ذهنی شان نگنجد... 

 

وَإِنَّ لَكَ لَأَجْرًا غَيْرَ مَمْنُونٍ ﴿۳﴾

من می شناسمت! من میدانمت! و در معادلات من، دنیا بی نهایت است! این جریان و این مسیر بی انتهاست! من ازلی ام و من ابدی ام! زمان مفهومی و بازیچه ای بیشت نیست در این پهنای بیکرانه ی من! مرا داشته باش، هیچ انتهایی نیست برای مسیرت و برای سیر ات! وجود تو از من است! تو از منی! و من بی انتهایم! به معنای ریاضی اش بی انتهایم! و برای دیوانگانم اجر خاصی دیده ام... امتداد خاصی کشیده ام...

 

وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ ﴿۴﴾

انگار می گویی: اخلاق مدار باش و بمان! خُلقَت عظیم است! با تمام نامهربانی ها، خلقت عظیم است... با تمام نفهمی ها... خلقت عظیم است... من می دانم! من می فهمم! من می فهمم!

 

فَسَتُبْصِرُ وَيُبْصِرُونَ ﴿۵﴾

نگران نباش! «به زودی» به همین زودی ها، در همین ایام، هم تو می بینی و هم آنها می بینند! همان هایی که تو را دیوانه می پنداشتند! افکارت را تفریح و بازیچه می دانستند! هم تو می بینی و هم آنها می بینند... 

 

بِأَيْيِكُمُ الْمَفْتُونُ ﴿۶﴾

 که کدامتان دستخوش جنونید! کدام یک حقیقت را نمی بینید! کدام یک عقلتان را از دست داده اید و فکر نمی کنید! مگر تعریف مجنون غیر از این است؟ که غیر عقلانی عمل می کند؟ کدام عقل؟ کدام مسیر؟ کدام پیشگاه؟ اصلا می فهمید که دارید چه می کنید؟ معنی حرف ها و عمل هایتان را می فهمید؟ 

 

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ﴿۷﴾

مصداق عقلانی گری و غیرعقلانی بودن را چه کسی جز خدا می تواند تعیین کند؟ غیر از او چه کسی می تواند بگوید که کدام یک از ما گمراه و کدام یک از ما راه یافته ایم؟ اصلا مگر دین به ظاهر است؟ ساده می گوید و رد می شود و نمی فهمد آنچه که می گوید! فکر می کند که ته دنیا همین است که خودش می گوید! فکر می کند ته دنیا، دنیاست! خورد و خوراک و خواب و خور و ازدواج و بچه داری! فرق هدف یکی با دیگری در نوع غذایی است که می پزند! ساده می گوید و خود را عاقل مطلق می نامد و به تو انگ مجنونی و دیوانگی می زند... اگر به خودش سپردی، به خودش بسپر! واقعا بسپار! اما خدایا! قبول کن که سخت است! با همه این دلداری ها! سخت است! کمر شکن است! خرد کن است! فروپاشاننده است! باید هر آن باشی و بمانی و چشمم را به خودت باز کنی که نبرم! حتی آنی مرا به قعر می کشاند! خدایا! لبه اش خیلی تیز است!

 

فَلَا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ ﴿۸﴾

فرمان مبر! اگر من گفته بودم که روزی فرمانبر باش! امروز می گویم که فرمان نبر! نکن! اطاعت نکن! از دروغگویان اطاعت مکن! با همان اولین دروغی که از دهانشان خارج شد، ولایتشان از تو برداشته شد! تو ولایت خدا را داری! ولایت آنها عاریتی بود، از جانب خدا! هرچه بدهد، هر آن که بخواهد، باز پس می گیرد... 

 

وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ ﴿۹﴾

و اگر نکنی و کوتاه بیایی! اگر نکنی و نرم شوی! دیگر اینجا جای نرمش نیست! نرمشت هرگز قهرمانانه نخواهد شد! چون همانی می شوی که می خواهند! تو نرم شوی و کوتاه بیایی، تا آنها هم نرمی کنند! به رفتار تو نگاه می کنند، و میلشان نرمی است! به میل آنها می خواهی رفتار کنی، یا به امر خدا؟!

 

وَلَا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ ﴿۱۰﴾

حتی اگر قسم بخورند! حتی اگر بارها و بارها تکرار کنند، حرف بزنند! بگویند آنچه را شاید دنبالش باشی! فکر کنی که این حرف دیگر همانی است که باید می فهمیده اند! اما فرمان نبر! همه اینها حرف است و حرف است و حرف است! حساب نکن روی حرف هایشان! روی قولهایشان! عملشان چیز دیگری است! به همان اعمال نگاه کن! و عمل نکن! که فرومایه و پست و خوار میشوی! هم سنخ خودشان!کوتاه بیایی و نرم شوی، «مهین» شدن سرنوشت توست!

 

هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ ﴿۱۱﴾

فقط دنبال عیب می گردند! فقط می روند و آنچه فهمیده اند را همه جا می گویند! تمام فهم نافهمی خودشان را می گویند! می دانم که آنها اینگونه اند! می فهممت! می دانم که در چه فضایی گیر کرده ای! ترکش هایی که از هر سو به سمتت روانه است، از همین «مشائیت» آنها برمی خیزد... از همان «هماز»یت آنهاست... نباش! تو اینگونه نباش! ببین چقدر سخت است! ببین چقدر دردناک و سوزاننده است! ببین دارد تک تک سلولهایت را نابود می کند و باید آب شوی و بمانی بر همان «خلق عظیم» یا باید «مهین» شوی و همرنگ گردی با آنچه هستند! نکن! نشو! می دانم! می فهمم چه می کشی!

 

مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ ﴿۱۲﴾

می دانم که مانع شدند از فیوضاتی که من برای تو می فرستم! تجاوز می کنند از حدودشان! اما فقط این در مورد تو نیست! در مورد همه است! پیش از اینکه مانع تو شوند، مانع خودشان می شوند! اولین دریچه ای که بسته اند، دریچه وجود خودشان است! که تا آن بسته نباشد، نمی شود مانع کس دیگری شد! وگرنه وجود ما چون مجرای فیض است، بیش از اینکه مانع از خیر باشد... ما خود، خودمان را شکل میدهیم! گل وجودمان را جز خودمان نساخته ایم! 

 

عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ ﴿۱۳﴾

گستاخ... گستاخ... گستاخ... 

 

أَنْ كَانَ ذَا مَالٍ وَبَنِينَ ﴿۱۴﴾

فقط چون به نانی و نوایی رسیده... فقط چون به جایی رسیده... 

 

إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ ﴿۱۵﴾

و وقتی که از «من» حرف زده می شود، جز داستانی نمی داند... چه کسی دیده و چه کسی شنیده؟ می گوید اینها جز آرمانگرایی، و توهمات از دنیای واقعی چیزی نیست... همان دنیای واقعی که در ذهن او شکل گرفته، همان دنیایی که از نظر او حق است و حق چیزی جز آن نیست... اصلا تا به حال دین را تعریف کرده؟!

 

و اینگونه آغاز کرده بود: 

سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ ﴿۱۶﴾

 به زودی زود... تو فقط صبر داشته باش... 

دیدم... 

بودم...

شنیدم...

فهمیدم...

تو فقط صبر داشته باش...

از آنها اطاعت نکن!

با من باش!

با من معامله کن!

خلق عظیم را حفظ کن...

من هستم...

تو هم باش!

 

هفتاد و هفت

نه بس است... اینها چیزی نیست که می خواستم بنویسم... 

 

ادامه نوشته

هفتاد و شش

سلام.

دست و دلم می لرزد. بیش از نوشتن دوست دارم فریاد بزنم، بدوم و بروم و تمام کنم... آنقدر بدوم و فریاد بکشم که ناگهان بیفتم و دیگر نفسی نباشد برای دویدن و فریاد کشیدن... کسی نباشد که لازم باشد قوی باشی... لازم باشد خوب بمانی... لازم باشد استدلال کنی و منطقی باشی... دلم می خواهد احساساتی شوم... همه چیز را بشکنم و خراب کنم و فرار کنم... دلم می خواهد بنشینم و شکایت کنم... پیش خودش... و ناشکری نباشد... و ندیدن همه خوبی ها و نعمت ها و هرچیزی که الان دارم نباشد... دلم می خواهد بروم، بنشینم، اشک بریزم، فریاد بزنم، به همه جا بکوبم و خراب کنم، شکایت کنم... بگویم که دیگر بیش از این نمی توانم... نمی دانم منطقی هست یا نه... نمی دانم خوب هست یا نه... من هیچ چیز نمی دانم... فقط می دانم که که دیگر تمام شده ام... دیگر تمام شده ام... 

بگویم که خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا! میدانم که بدم! میدانم و واقفم به وسعت گذشتت نسبت به من، وسعت ستاریتت! وسعت نعمت هایی که هم الان هم با وجود همه این هایی که دارم زیرش له می شوم، برایم گذاشته ای... ولی روحم درد می کند... ولی مانده ام بین آنچه که بهتر است... برای خودت کردم... برای خودت بود هرچه بود... ولی الان دارم قافله را می بازم... دارم می بازم به وساوس شیطان... دارم شک می کنم به هرچه که بودم... خودت نجاتم بده... خودت دستم را بگیر... طاقتم طاق شده... دیگر جا ندارد این وجود کم ظرفیتم... 

دیگر استدلال برایم جواب نمی دهد... دیگر یه چیز حسی می خواهم... یک چیزی که مرا در راه تو نگاه دارد... آخرین رشته ها را نَبُرَّم... نامردی های آدم ها نفسم را بریده.... نامردی های آدم هایی که «نباید» نامردی می کردند... و اینکه همه چیز را گردن من میندازند و می خواهند خودشان را مبرا کنند... خدایا نمی خواهم لعن و نفرین کنم! اگر بخواهم «تو» شوم، نباید لعن و نفرین کنم... اما شکایت چه؟ می توانم بگویم نمی گذرم؟! بگویم نمی بخشم؟! بگویم ... خدایا... فرج را برسان... 

نمی دانم مرگ عزیز سخت تر است، یا از پشت خنجر زدن کسانی که روزی عزیز محسوب می شدند... اصلا عزیز یعنی چه؟! یعنی کسی که قلبت، زندگیت و عمرت را در اختیارش قرار دادی، تا قضاوت نکند و امانت داری کند... تا کسی باشد که تو را در مواضع سختی آرام کند... تا کسی باشد که تو را در ناامیدی ها امیدوار کند... تا کسی باشد که تو را در راهی که پیش گرفتی، وقتی زمین خوردی، وقتی نشستی و نمی خواستی ادامه دهی، وقتی سر دو راه قرار گرفتی و نمی دانستی کدام را انتخاب کنی، حمایت کند، دستت را بگیرد و بلندت کند، مشاوره دهد و هم فکری کند... و تو نیز همینگونه باشی برایش... و منتی نباشد... گاهی که خوردید به مسیرهای متقاطع، با هم مسیر سومی را پیدا کنید... نه او فدای تو شود و نه تو فدای او... مسیری بزرگتر که هر دو مسیر را در بربگیرد... 

و سخت ترین چیز، خیانت یک عزیز است...