هشتاد
هم می خواهم بنویسم و هم نمی خواهم بنویسم. صبح هنگام بیرون زدن از منزل کلی انگیزه داشتم و کلی فکرهای خوب در سرم می چرخید... نمی دانم چه شد و چطور توانستم الان و این ساعت که حداقل حدود 12 ساعت از آن لحظات صبحگاهی می گذرد، همه چیز را ببازم و از بین ببرم...
دلم می خواهد بنویسم چرا که حس می کنم نوشتن زندگی است. نوشتن خونی است که باید در شریان هایم بچرخد تا مرا به خود آورد و باز به خود یادآوری کند... نوشتن مثل نفس کشیدن می ماند برایم، زمانی که نمی نویسم احساس می کنم در غفلت ابدی فرو رفته ام... نوشتن مثل باز کردن قفل آخرین لایه های وجودم است که انگار جز با این کلید هیچ راه دسترسی دیگری ندارند... نوشتن برایم بخشی از زندگی است که برای زنده بودن به آن نیازمندم... خلاصه و چکیده ی همه چیزهایی است که باید باشد، همه چیزهایی که روزی آرزو داشتم هر لحظه در زندگیم جاری و ساری باشد...
اما دلم نمی خواهد بنویسم... چرا که حس می کنم چون آینه ای جلوی رویم قرار می گیرد و خودم را به خودم نشان می دهد و این لحظاتی و این روزهایی که آنطور که می خواستم نگذشته اند، اصلا دلم نمی خواهد خودم را ببینم، انگار تمام لکه ها و کثیفی های وجودم را به رخم می کشد و می گوید، ببین! این تو هستی! و سختی اش در این است که این لکه ها منم و از من است و خودم مسبب آن بوده ام! نه می توانم کسی را سرزنش کنم نه می توانم بر گردن کسی بیندازم... دقیقا منم...
اما اگر چنین روزهایی نباشد، انگار تلنگری نیست در محدودیت زمان، در کم بودن عمر، در گذر سریع لحظه ها! انگار استرس تمام وجودم را می خواهد بجود! نه اینکه بخورد! می خواهد بجود! هرکاری که دست گرفتم از صبح به در بسته خورد...
بگذار دوباره از نو شروع کنم. از صبحی با استرس که با ناراحت کردن اهالی منزل آغاز شد، حالا حکمت آن همه تلاش های بندگان الهی را می فهمم که می خواستند زودتر بیدار شوم... می خواستند که نشود این گونه استرس آمیز و اینگونه در هم و برهم... حتی آنها هم جای سرزنش ندارند که همه چیز، دنیا برای تو آفریده شده ای انسان! باید فقط گوش شنوا داشته باشی و بشنوی نوای تمام موجودات را که هر کدام در مرحله ای در مقداری که هستند، ذکر او گویند و قدری به فهم خود افزایند... هیچ کس به ذات او راهی ندارد و جز خودش به خودش راه ندارد...
پس از آن جا تصادفی و معطلی حدود یک ساعته و جا گذاشتن کلید و وسایل دیگری که صبح هنگام به خودم افتخار می کردم بابت جمع کردن کیف به هنگام صبح و جا نگذاشتن هیچ چیز!! مجموع این اتفاقات روزم را با حدود 3 ساعت تأخیر آغاز کرد...
تا آمدم سر کارهایم بنشینم، اول درگیر مشکلات کامپیوتری شدم که باز نمی شدند و حدود یک ساعتی وقت برد تا بتوانم بعد از دو روز دوباره به ایمیل ها و اطلاعات دانشگاهی ام دسترسی پیدا کنم و بماند چه فکرهایی که نکردم از بابت چرایی این مسئله، و بعد دیدم کلی ایمیل هایی که باید دو روز پیش می دیدم و اقدام می کردم و امروز دیر بود برای اقدام کردن... و عملا فرصت از دست رفته شده بود...
برای تنوع و خارج شدن از فضای ناخودآگاه غمی که در وجودم شکل گرفته بود، به شکم پرداختم! بعد از سالی و عمری خواستم دلی از عزا در بیاورم که خودش با مجموع رفت و آمدهایش، شد 2 ساعت! و تازه انگار کلافگی ام سر باز کرده بود و خستگی... انگار تازه خستگی تمام اتفاقات صبح به تمام وجودم چنگ می انداخت... انگار همه انرژی از بدنم رخت بسته بود... برای فرار از تسلیم شدن به خستگی، رفتم سراغ یک عادت قدیمی و همان عادت قدیمی مرا پابند کرد در حدود 3 ساعتی و شاید کمی کمتر یا بیشتر و چالش ها و جنگ درونی ام برای کنار گذاشتن آن و عدم حصول موفقیت به سانی که باید، خسته ترم کرد و نه تنها افاقه ای نکرد، بلکه همه چیز را تشدید نمود...
ساعت عین باد گذشته بود... و منی که کلی برنامه داشتم برای انجام و هیچ یک انجام نشده بود، خواستم از یک جایی شروع کنم و یک گوشه ای را حداقل بلند کنم و درگیر شدم برای چندمین بار در امروز با مسئله ای که دیشب باید تحویل می دادم و درگیری بیشترم به پیچیدگی بیشترش منجر شد و بعد از حدود نیم ساعت یا 45 دقیقه ای سر و کله زدن با آن مسئله و نیافتن یک راه و چاه مشخص برایش، بی خیال شدم و همان قبلی را ارسال کردم... هرچند که می تواند تبعات زیادی برایم داشته باشد و آن انرژی بالایی که از درگیری با این مسئله داشته بودم، همه را از بین برد...
کلافه تر شدم، درگیر تر شدم، بیشتر خودم را سرزنش کردم از حجم زیاد کارهای مانده ای که وقتی برای انجامشان ندارم و اینگونه روزی که حسابی رویش حساب کرده بودم و از همه مهمتر قرارها و برنامه هایی که باید در آن شکل می گرفت را به روز دیگری موکول کرده بودم، از دست رفت... از دست رفت...
پس دوباره خواستم از نقطه ای باز گیرم که همان نوشتن در اینجا بود... با این که نمی خواستم دوباره خودم را ببینم در این روز، اما می دانستم که تنها راه فرار از سردرد و اعصاب خوردی و نخوابیدن شب با وجود همه خستگی، همین نوشتن است... و همین نوشتن است که مرا رهایی می دهد از یک روز عبسی که عبس نبوده است...
برای بازیابی خودم، نیاز دارم که دوباره دوره کنم روزم را، اشکالاتش را پیدا کنم و در تصمیم های لحظه ای فرداهایم لحاظ کنم... منی که امروز ساختم، برای همیشه با من همراه خواهد بود و راهنمایی ام خواهد کرد تا اشتباهات تکراری نداشته باشم و تا اینکه دیگر همچنین روزی را برای خودم نسازم...
باید بلند شوم.. قدم بزنم... و نفسی بگیرم...
مهمترین اشکالاتم، وقت ندادن به خودم برای هضم تمام اتفاقات پیش بینی نشده صبح، پشت کردن به نوای الهی که از زبان تمام دنیایم به سوی من جاری می شد، آغاز کردن با چیزی که می دانستم مرا پاگیر خواهد کرد...
برای حلشان می توانم:
1) برنامه ام را با اولویت بندی جلویم بگذارم، دفترم را نبندم
2) جسارت بستن و کنار گذاشتن کامپیوتر برای انجام دیگر کارها را در خودم تقویت کنم. فکر می کنم که این اتفاق پاسخ به همان سوالی بود که با جسارت گفتم در من وجود ندارد! تنبلی در کنار گذاشتن کامپیوتر وقتی که درگیرش می شوم، دنیایی که از طریق همین صفحه می توان به آن وصل شد آنقدر بی انتها و پر از جذابیت است که آدم را برای انجام مسائل مهمتر تنبل می کند...
3) دوباره پاسخ سوال دیگری برایم امروز روشن شد، چیزی که فکر می کردم توانمندی اش را دارم، و آن هم حل مسائل مهندسی در شرایط بحرانی است... امروز، روزی بود که بیشترین عدم تمرکز و جابجایی را داشتم که همه شان روی همان مسئله مهندسی خالی شد! ذهنم بهم ریخت و دیگر نتوانستم حلش کنم... برخلاف انتظارم نیاز به یک جا و مکان و شرایط بدون استرس برای وقت گذاشتن روی مسائل مهندسی دارم...
4) وقتی دچار استرس می شوم، پیوسته اگر چیزی دم دستم باشد، می خورم... باید هر لحظه که این حس را دوباره در خودم دیدم، شرایط را تغییر دهم. بلند شوم، قدمی بزنم، و روی صورت مسئله جدید کار کنم. قبلی را کنار بگذارم تا سر فرصت دوباره به سراغش روم... درست همان کاری که در امتحانات و کنکور به دانش آموزان و دانشجویان می گویند انجام دهند، اگر چیزی را بلد نبودی، بگذار کنار، برو سراغ بعدی و نوبت آخر دوباره به سراغش بیا...
5) وقتی چیزی کلافه ام می کند، سریع شناسایی اش کنم و جسارت کنار گذاشتنش و دوباره بازگشتن به آن پس از گذر زمان را تقویت کنم... اگر بخواهم در مسئله ای که د رحال و این لحظه مرا قفل می کند باقی بمانم، هرگز نمی توانم زندگی کنم... وجود سیال است، نیاز به حرکت دارد و همین خمودگی و ایستایی، کلافه اش می کند. کلافگی ام هر زمانی است که حس می کنم دچار خمودی شده ام... دچار سکونم... و تجربه بالا و لیست بلندی برای مسکن های موقتی دارم!!
6) روزنوشت داشته و دارم، برنامه ریزی روزانه، کم کم نیاز است یک مرحله بالاتر ببرم و زمانی اش کنم. یعنی روی ساعت ها برنامه بریزم... وگرنه به انجام کارهایی که پیش بینی کرده ام نخواهم رسید...
امروز، آنچنان هم نامفید نبود :) الحمدلله...
و هر فرد را چاهی است